حكيم ابوالقاسم فردوسى

268

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

درد پيش گستهم آمد تا يكى از اسبان او را بگيرد و به جنگ فرود رود . گستهم به او گفت : زرسپ و ريونيز و سپهبد كه گيتى را به چيزى نمىشمارد ، و پدرت كه شير ژيان را آسان در هم مىشكند خسته دل و نايافته كام بازگشتند . مگر شدنى است كه كسى با مشت سندان بخايد يا با سنگ خاره بستيزد ؟ بيژن گفت : بهانه مياور و دلم را مشكن . به دادار گيهان و ديهيم شاه ، به روز روشن و شب تيره سوگند ياد كرده‌ام از اين كوه اسب باز نگردانم ، مگر اين كه كشته شوم ، و اگر تو اسبت را به من ندهى پياده به جنگ فرود مىروم . گستهم بر او رحمت آورد ، و اسب آتش نعل كوه پيمانش را به او داد . بيژن جامهء رزم پوشيد و رو سوى كوه نهاد . فرود چون او را ديد نام و نسبش را از تخوار پرسيد . تخوار گفت : اين بيژن فرزند گيو است . ميان جنگ جويان ايران به دليرى مانندش نيست . تير و ژوبين بر او كارگر نمىشود . به جنگ با او برنمىآيى . اسبش را بيفگن ، باشد كه او نيز به لشكرگاه خود باز گردد . فرود اسب او را به تير از پاى درآورد . بيژن تيغ در كف گرفت و پياده از كوه بر شد . فرود تيرى به سوى او رها كرد . بيژن سپر بر سر كشيد . تير سپر را دريد اما بر زره كارگر نشد و چون تيغ كشيد و بر فرود تاخت ، شهزاده به دژ پناه برد . بيژن به دربند حصن درآمد . اما دژبانان چندان بر سر وى سنگ باريدند كه بيژن از رزمگاه نزد طوس بازگشت ، و سپهبد به ايزد يكتا سوگند ياد كرد كه دژ را در هم بكوبد . چون شب درآمد و همه جا را تيرگى فرا گرفت ، جريره مادر فرود از بسيارى اندوه بىحال و دردمند در خواب شد . به خواب ديد در دژ آتشى بلند افروخته شد كه همهء كسانى را كه در آن بودند سوزاند . از بيم آن خواب بد برانگيخته شد ، و چون بامداد خورشيد سر بر زد ، بر بلندى باره برآمد ، و به هر سو نگريست . همه جانب كوه پر جوشن و زره ديد . از بيم